تبليغاتX
خاطرات حمیده
خاطرات حمیده
حرفای دل من
قالب وبلاگ
تــــــــــــــــــولدم مبــــــــــــــارك......................

هووووووووووووووووووورا ۱۹ ساله شدم امروز 

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:32 ] [ حمیده ] [ ]
سلاااااااااااااااااااااام چطور مطورین؟؟

امروز آقامون اومد اینجا..............اینجا کجاس دانشگاه.........

اومد همدیگه رو دیدم یه کوچولو حرف زدیم واسم گوجه سبز آورد بعدشم گفت که بعدظهر میاد دنبالم بریم بیرون.............. وااااااااااااااااااااااااااااااای!

حالا از دیروز بگم ک با شکیلا جون رفتیم کجاااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه جاااااااااااااااااااا کجا بود اونجا؟؟بگو شکیلا   بگو دیگه............

مثلن بلندترین بام مدرس کافی شاپ افسانه !دیدی دیدینگ دینگ دینگ دینگ!!!!

اینقده خوش گذشت ک نمیدونین خیلی روز خوبی بود

شکیلا همش تو چشام نیگا میکرد و میگفت دوسم داره.....منم همش میگفتم برو بمر من دلم برات تنگ نمیشه

دیشب بارون بارید شدید ولی کم......وای چه هوایی بود

راستی ضدحالم شدیم وسط فیلم دیدن یهویی سرپرست در اتاقو باز کرد چسبیدیم به دیفال ولی کم نیاوردیم اصلا انگار نه انگار ک نه انگار

تو راه هرچی به این شکیلا گفیدم بریم دیب زمینی بخوریم قبول نکرد گفت مگه پول اضافه داری دخمل بس ک خوبه نمیذاره من همش پولامو واسه هله هوله خرج کنم وای چه دوست خوبی دارم........ وقتی اومدیم خودش  برام دیب زمینی پخید وای که چقد خوشمزه بود به به به دلتون سوز بزنه!

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:1 ] [ حمیده ] [ ]
هنوزم باورم نمیشه...به قسمت اعتقادی نداشتم ک همچین خدا یه پس گردنی بهم زد ک حالیم شد قسمت چیه.

آخ راستی سلام بعد یه مدت طولانی

ببخشید نبودم یعنی بودم ولی تو خودم بودم وتو فکر.........

این مدت نتونستم بیام وبلاگم ولی جاش همه ی اتفاقا رو نوشتم و سعی میکنم بیام واینجا درجش کنم

ممنون ک بهم سر زدین

من نامزد کردم با پسر داییم خودم گفتم بله خودم جواب مثبت دادم ولی هنوزم باورم نشده هنوز تو فکرم میترسم از خیلی چیزا کاش بزرگ نشده بودم کاش دختر نبودم.......

دلم میخواد یکی بیاد کمکم کنه راهنماییم کنه راه و چاه رو نشونم بده.....

گیر کردم ....بدجوری گیر کردم....نمیدونم چیکارکنم شاید دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم.

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 18:50 ] [ حمیده ] [ ]
سلام و سلام وهزارتا سلام به همه ي دوستاي گلم سال نو مباركـــــــ ايشالا تو اين سالـ تنتون سلامتــــــــــ لبهاتون خندونـــــــــ و چشماتون اصلا گريون نباشهــــــــــ دوست دارم همتون رو
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:19 ] [ حمیده ] [ ]

یک غریبه میخواهـــــــــــــــــــــــــم

بیاید بنشیـــــــــند فقط سکوت کنـــــــــــــــد

و من هی حرفـــــــــــــــ بزنم و بزنم و بزنم.........

تا کمی کم شود این همــــــــــــــــــــــــــه بار

بعــــــــد بلند شود و برود

انگــــــــــــــار نه انگــــــــــــــــــار........

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 17:4 ] [ حمیده ] [ ]
واي بازم داره عيد مياد و شور وحال بهار و خونه تكوني و.............

ذوق چيدن هفت سين و خريد عيد و عيدي گرفتن ومهموني رفتن...

چقد اين روزا رو دوست دارم

چقد سبزه و ماهي عيد رو دوست دارم

دل تو دلم نيس تا يا مقلب القوبو بشنوم بپرم بغل مامان و بابام و حسابي ماچشون كنم

2 عيد تولد مامان جونيه كه الهي فداش بشم

راستي وبلاگ جونيم 2 ساله شد

دلم واسه بچه ها تنگوليده كاش ميشد سال تحويل پيش هم باشيم

از وقتي اومدم كلي بهم خوش گذشته يعني يه عالمه ه ه

با داداشي رفتيم سينما

كلي رفتيم بازار

من داداشيمو خيلي دوست دارم

راستي 13 عيد تولد بابا جونيـــــــــه كه قد دنيا دوسش دارم

هنوز واسه خريد كادو بايد بريم بازار....

دلم واسه بچه هاي دبيرستانمون تنگيده

واسه دبيرامون

واسه شيطونياي دم عيد و........

يه حس خيلي قشنگ دارم



[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 11:43 ] [ حمیده ] [ ]
دوستاي گلــــــــم

                      مهندسين عزيز

  فردا روز شماست

 مباركتون باشه...........

                                        همتون رو دوست دالم شديد

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:7 ] [ حمیده ] [ ]

حميده تو به مردم چيكار داري؟

 

اصلا يكي نيست تو كله ي تو فرو كنه مردم اين روزا دوست ندارن كسي كمكشون كنه يا اينكه به تو ربطي نداره زندگي بقيه چطور ميگذره........

اين همه چوبشو خوردي كافي نبود؟ ديگه چي ميخواي ؟ بس كن ديگه دست از سر مردم بردار

بذار  خودشون به درد خودشون بخورند

حميده تو رو خدا بيخيال شو .........خدا خودش هست جايي كه لازم باشه خودشو نشون ميده

تو سهمي نداري

تو سهمي كه نداري هيچ، حقي هم نداري.

يادته ديشب بابا بهت چي ميگفت؟

يكم فكر كن ببين همش درسته.........مگه يادت رفته خودت چي جواب ميدادي؟!

حميده بد نباش ولي خوب بودن زيادي هم خوب نيست.........

اين روزا خوب بودن معني نميده

به كار كسي كار نداشته باش فقط همين يادت بمونه.........فقط همين

براشون دعا كن

حميده يكم  به فكر خودت باش

 

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 15:34 ] [ حمیده ] [ ]

سلام

امروز دلم گرفت از حرف يك دوست!

يعني اينقدر آدما بد شدند كه وقتي  بخواي به كسي كمك كني حس ميكنن بهشون ترحم داري.........

آخه اين چه دنياييه،چرا مردما اينجوري شدند؟

آخه خدا چرا؟؟؟

((...........حميده تو به دل نگير خب شايد اينقد غم و غصه داشته كه بي اختيار باهات اينجوري حرف زده))

آره هميشه يه تعداد آدم بايد يه سري حرف رو نشنيده بگيرند

منم نشنيده گرفتم شايد اگه من بودم بدتر ميگفتم!نميدونم.........

ديشب بد جوري دلم گرفته بود

از خيلي چيزا ،از بعضي آدما،از دلم و.......

كسي نبود باهاش بحرفم تنها بودم..........يه چيزي تو گلوم مونده بود.....نه قورتش دادم نه پسش دادم هنوزم مونده

هميشه تا ميخوام حرف بزنم بقيه ياد حرفاشون ميوفتن و گوش ميشم واسه شنيدن

تا ميخوام يكم از غم و غصه هام بگم بقيه غم و غصه هاشون يادشون مياد ومنم بس مهربونم بار غم وغصه ي اونارو به دلم اضافه ميكنم

تا ميخوام بگم منم غم وغصه دارم يه نيشخند ميزنن آخه اينقد هميشه خودمو شاد نشون ميدم كه كمتر كسي باورش ميشه منم غم دارم.....!!

سكوت ميكنم تا بشنوم

سكوت ميكنم تا شايد بقيه از گفتن خسته بشند

سكوت ميكنم تا بيشتر گوش بشم و حرفامو تو حرفاشون بشنوم

سكوت ميكنم تا شايد معني سكوت رو بفهمند

سكوت ميكنم تا يه كاري كرده باشم!

 

من و موجا هر روز سيلي زدند

شكستم ولي سخره بار اومدم

 

 

 

 

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:18 ] [ حمیده ] [ ]

سلام

اومدم خونه دلم واسه مامان و بابا و محمد و حميد و شهرمون و خونه و.............تنگوليده بود.

خيلي احساس خوبي دارم كه جلو سيستمم تو اتاق خودم نشستم

اتاقي كه اكثر وقتمو توش گذروندم و خيلي دوسش دارم

اين دفعه كه رفته بودم خوابگاه خيلي خوش گذشت يعني خيلي زياد اولين باري بود كه اينقد از خوابگاه موندن راضي بودم

با برو بچ رفتيم قلعه و بند دره

ديروزم رفتيم كافي شاب افسانه اونيكه بر بام مدرس خيلي خوش گذشت

چادرمم سوزيد و كلي ضايع بود البته خدا رو شكر شب بود و كسي متوجه نميشد

اميدوارم از اين روزاي قشنگ بازم داشته باشيم

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 22:18 ] [ حمیده ] [ ]
توی این روزگار

توی این بهار موندگار

توی این همه فراز و نشیب

یکی میاد

یکی میاد..........

اونکه میاد

حرفاش به دل میشینه

یعنی حرفاش از دله

اونکه میاد

انگاری فضا عطر میگیره

اونکه میاد همه چی قشنگ میشه

حتی روزای گرم تابستون

حتی تنهایی ها

اونکه بیاد غم تو دلا نابود میشه

آسمون قشنگ میشه

مردمام قشنگ میشن

نامردا دیگه مرد میشن

تاریکی ها روشن میشن

همه مثل هم میشن

دعا میکنم بیاد

خیلی زود

بعد یه پلک زدن!!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:48 ] [ حمیده ] [ ]

 

اين ترم احساس ميكنم نسبت به ترم قبل درسا سنگين تره ........

ترم قبل گذشت با ترس و دلهره از فيزيك مكانيك كه ربطش به رشتمون رو بايد كشف كرد!

ترم قبل گذشت با خوابگاهي كه از اونجا نقل مكان كرديم و خيلي بهتر از اين خوابگاهمونه....

شادي رفت.......(شادي منظور اسم دوستمه) ولي قراره برگرده.......

2 نفر به اتاقمون اضافه شدند......

اول ترمي خيلي خوب شروع شد اميدوارم همينجوري بگذره

چندتا تحقيق دارم..........امنيت در شبكه،تاريخچه ي شبكه،درگاه سري موازي و.......

دوست دارم از لحظاتم قشنگترين استفاده رو ببرم ولي همش به بيهودگي سپري ميشه!

دوست دارم كلاس زبانمو ادامه بدم ،احساس ميكنم كمي در زبان خنگم

دوست دارم برم كلاس خط و بهتر از اين بنويسم

 

 

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 11:47 ] [ حمیده ] [ ]
روزگـــــار ميگذرد

تـــــــند و سريع

من كه از نفس افتادم هر چي ميدوم بهش نميرسم!!!

آهاااااااااااي آقا يا خانوم روزگار ميشه يكم آهسته تر؟؟؟

يا ميشه يكم ترمز كني من بهت برسم

وقتي بهت رسيدم قول ميدم شونه به شونت بيام

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 14:33 ] [ حمیده ] [ ]
اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 11:37 ] [ حمیده ] [ ]

salam be hame

!!!!nemidonam yeho chera delem khast fingilish benivisam

omadim khone o masalan tatili beyne 2 terme

be man k vaghean khosh migzare chon dge lazem nis on mohit khabag ro tahamol konam

.........omadam khone koli naghashi keshidam

inghade doseshon daram

baz gharare jome berim

!!!!!!!!!!!yani b hamin zodi shodim terme2

.omidvaram in term behtar tar tar bashe

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:16 ] [ حمیده ] [ ]

 

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 22:28 ] [ حمیده ] [ ]
میگن نباید خوشحالیتو ابراز کنی همینه دیگه............

اینقد خوشحال شدم که تموم شد..........

 

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:17 ] [ حمیده ] [ ]
يك سال منتظر اين روزا بودم..........

يه سال حسرت خوردم و الان باز دوباره همه چي قشنگ شد

اينقد قشنگ كه باورم نميشه

كاش زودتر اين اتفاق ميوفتاد

 

 

عاطفه نوشت:

"عاطفه مي گويد:چه اتفاقي چي شده مگه؟ها

بگو ديگه زود باش "

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 14:48 ] [ حمیده ] [ ]
دوباره خوشی ها اومد

هوووووووووووووووووووووووورا

دیگه دنیا مال منه

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 14:38 ] [ حمیده ] [ ]
سلام

باز که تو سر و کلت پیدا شد اگه جرات داری یه آدرسی چیزی بذار

در ضمن انتقاد پذیرم ولی خوبه لااقل معرفی کنی..............

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 14:21 ] [ حمیده ] [ ]
باران بارید و چه دلتنگ شدم از حضور پنهانت میان بی باوری هایم.........

چه زیبا بودن زیبایت را میان نم نم های باران برایم به اثبات رساندی...

عهد میبندم تا هنگامی که باران ببارد و خورشید از پشت ابرها نمایان شود و تو نیز کنارم باشی آرام بمانم.

 

[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 9:49 ] [ حمیده ] [ ]
به نام تو که بهترینی

 

سلام خدا جونم دلم واست تنگیده

خدا یه وقت نگی وقتی کاری دارم میام پیشت یا هر وقت گیر میکنم سراغتُ میگیرم.....

خدا تو خودت بهتر از هرکسی همه چیو میدونی و الانم از دلم خبر داری

خدای مهربونم تو از روح خودت در ما دمیدی پس منم حق دارم مثل خودت ولی  یه کم یعنی خیلی کم مهربون باشم

خدا میدونی دلم نمیاد نفرین کنم دلم نمیاد بد واسه کسی بخوام حتی واسه این که بدترینا رو واسم میخواد

خدا من نه نفرین میکنم نه بد میخوام نه.....

من جاش واسش دعا میکنم تا بهترین باشه تا همه از بودنش بهش افتخار کنن تا مایه ی ارامش و آسایش و خوشبختی باشه تا وقتی اسمشو میبرند همه به خوبی یادش کنن

خدا حق دارم مهربون باشم؟؟؟!!!!!!!!

حتی واسه این..........

اگه بدمُ میخواد اگه میخواد بدبخت بشم اگه میخواد سر به تنم نباشه تو ازش دلگیر نشو  تو بهش سخت نگیر جاش کمکش کن که خوب و مهربون باشه

خدا نمیدونم میدونه ازت چی میخوام یا فکر میکنه منم مثل خودش احساس ندارم و مهربون نیستم ولی اون اگه بد بوده اکه بد هست تو نذار بیشتر از این بد باشه

خداجونم دوست دارم

خدا ممنون که از روحت در ما دمیدی و بهمون فرصت دادی هرچند خیلی کم اما مثل تو باشیم

 

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 12:20 ] [ حمیده ] [ ]
زندگی قافیه باران است.............!

من اگر پاییزم

ودرختان امیدم همه بی برگ شدند

تو بهاری

وبه اندازه ی باران خدا زیبایی...

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 16:2 ] [ حمیده ] [ ]
فريــــــــــــاد را که همه می فَهمند ,

سکوتم را اگر شنيدی

هنــر کردی!!!
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 14:58 ] [ حمیده ] [ ]
آنانکه ز ما دور ولی در دل و جانند

بسیار گرامی تر از آنند که دانند

[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 14:18 ] [ حمیده ] [ ]
و چه دلتنگم............

چه روزها زود میگذره هنوز انگار همین دیروز بود که منتظر اعلام نتایج بودیم و الان شدیم دانشجو!!! کی باورش میشه؟!

امروز مرضیه بهم اس داد سمیه زنگید و من باز یاد بروبچ و کارای قدیم و شر بازیا افتادم چه دوران خوب و قشنگی بود

یادش بخیر پارک ملت و بستنی خوردناش و اتفاقای توش...........

دلم پارک ملت میخواد

بچه ها کجایین 

 

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 16:4 ] [ حمیده ] [ ]
سلام

دانشگاه قبول شدم الان مباني اينتزنت داريم سر كلاسيم

عاطفه هم پيشمه با هم تو يه اتاقيم تو اتاقمون ۱۲ نفريم ۶ تا تخت ۲ طبقه

زهرا هم قراره انتقالي بگيره بياد پيشمون

ما دانشكده سپيده كاشاني قبول شديم

خوابگاه بد نيست سخت ميگذره ولي بايد تحمل كنيم تاخانم مهندس بشيم

عاطفه همش غر ميزنه

ولي از اينكه تنها نيستم و پيشمه خيلي خوشحالم

 

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 15:10 ] [ حمیده ] [ ]
کاش میشدهمه از زندگی هم با خبر بودن ...........

اون موقع دیگه کسی گریه یکی رو به حساب غمش و خنده ی یکی رو به حساب  شادیش نمیذاشتن

                                      

                                                                                                                                        شاد باشید اما غم خوار....

[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 23:0 ] [ حمیده ] [ ]
کوله بارت بر بند شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم و بشناسیم خدا را....... و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم . می شود اسان رفت .. می شود کاری کرد که رضایش باشد ای سبک بال: در دعای سحر و افطارت هرگز از یا مبر من جامانده که بس محتاجم
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 23:49 ] [ حمیده ] [ ]
[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 9:33 ] [ حمیده ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام
من حميده 18 سالمه ترم 2 رشته ي نرم افزار هستم
24 ارديبهشتم تولدمه
خوابگاهي هستم
وبه دليل محدود بودن امكانات دانشكدمون كمتر ميتونم
به اينترنت دسترسي داشته باشم
2 ساله وبلاگمو دارم
توش اكثرا خاطراتمو مي نويسم
خوش اومدي به وبلاگم
لینک دوستان
امکانات وب